به ما گیر ندهید

پرتال تارنامه بخش بخش نوجوان قسمت اصول تربیتی نوجوان- به ما گیر ندهید همشهری جوان: برای روز جوان برنامه های زیادی در نظر داشتیم؛ مثلا اینکه می خواستیم مثل همیشه سراغ مهمترین دغدغه های نسل جدید برویم، یا اینکه با یک کارشناس معروف درباره خواسته ها و انتظارات این نسل بیشتر حرف بزنیم. اما نگران) قرار دهیم و این دو در رابطه با تفاوت هایشان با هم بدون هیچ ملاحظه ای حرف بزنند. ایده ای که آخرش به این رسید که نمایندگی نسل نگران را یک مادر برعهده بگیرد و نمایندگی نسل پرهیاهو و امیدوار را پسر خانواده.

پسری برخاسته از یک نسل، پر از دغدغه و سوال، آزادی طلب، استقلال جو، رفیق باز، مطالبه گر و البته با ذهنیت مجازی و بین المللی و مادری برخاسته از نسل جستجوگر، آرمانگرا و البته به نظر فرزندش زورگو! این گفتگو حاصل تقابل این دو دیدگاه با هم است. آنها با همه این تفاوت ها، با احترام با یکدیگر حرف می زنند.

در بخش دوم این پرونده کوچک هم می رویم توی اتاق پسر خانواده تا از دغدغه هایش سر دربیاوریم. شاید وقتی شما هم این گفتگو را بخوانید، احساس کنید خیلی هایمان در خانه یک مادر - پدر درون (با آن ویژگی های بالا) و در خارج یک نسل چهارمی پرهیاهو (با همان مختصات) داریم.

گیر دادن به انگلیسی,گیر دادن,گیر دادن به زن,اصول تربیتی نوجوان

به ما گیر ندهید

اصول تربیتی نوجوان-به ما گیر ندهید



محمد علی مردانی

تاریخ تولد: 1375
تحصیلات: دانش آموز دوم ریاضی

ویژگی: پسر ساده و خوش تیپ نسل چهارمی که برای جلوگیری از دلخوری مادر حاضر است از دلخوشی های نوجوانانه اش بگذرد ولی برای رسیدن به اهدافش اصلا منفعل نیست. تکیه کلام های نسل خودش را پیگیری می کند.

زهرا صادقی


تاریخ تولد: 1355
تحصیلات: کارشناسی گریم

ویژگی: یک مادر دلسوز و نگران که نشانه های بارزی از یک نسل دومی را دارد. به نسل بعد از خود مشکوک است و احساس می کند اگر یک در میلیون قرار باشد اتفاق بدی بیفتد. برای پسر او خواهد افتد. کمی جدی است و حرف آخر را در خانه او می زند.

چالش اول - اینترنت


محمد: روزها بیشتر از یک ساعت و شب ها 4-3 ساعت اینترنت استفاده می کنم.

مادر: چرا خالی می بندی؟ (می خندد) میانگین شش ساعت استفاده می کنی.

محمد: من کل روز در اتاقم هستم و شما همه آن زمان را برای استفاده از اینترنت حساب می کنید.

مادر: من خودم نیم ساعت از اینترنت استفاده می کنم.

محمد: البته نیم ساعت مفید شروع و پایانش یک و نیم ساعت طول می کشد. من چون آشنایی بیشتری دارم، همان کار را در نیم ساعت انجام می دهم.

مادر: البته یادت باشد مادرت سال 81 دوره مبانی کامپیوتر دیده و با کامپیوتر و اینترنت آشنایی دارد. چون رشته تحصیلی ام گریم است، دوره فتوشاپ هم دیده ام. به همین دلیل مدام به تو می گویم که اینترنت فقط چت کردن و سر زدن به شبکه های اجتماعی نیست و می توانی به دریافت مطالب علمی برای مدرسه بپردازی و اطلاعاتت را افزایش بدهی ولی کمتر این اتفاق می افتد.

محمد: شما بالای سر من که می رسید، مدام می ترسید که با یک آدم نااهل چت کنم و از راه به در بشوم. شما اینترنت را مضر می دانی ولی اصلا نمی بینی که اخبار به روز را هم از اینترنت می گیرم و مثل نسل شما پای تلویزیون نمی نشینم تا فقط رأس یک ساعتی اخبار را بشنوم.

مادر: به نظرت این نگرانی طبیعی نیست؟

محمد: چرا ولی یک جاهایی بیش از حد می شود. شما باید فرزند خودتان را شناخته باشید که دنبال چه مطالب و موضوعاتی هست، نه اینکه یک به یک آمار دوستان اینترنتی من را در بیاورید.
مادر: اگر لازم باشد، تو راجع به تک تکشان توضیح می دهی؟
محمد: نه (می خندد)
مادر: تو همیشه وقتی با کامپیوتر کار می کنی، از اینکه بالای سرت باشم مضطرب می شوی و احساس می کنی مبادا اتفاق ناخوشایندی بیفتد که باعث دلخوری شود و به قول ما قدیمی ها کسی مچت را بگیرد. البته یک بار هم دیدم که داشتی آثار جرم را از بین می بردی.

محمد: (مضطرب) چی را از بین می بردم؟

مادر: داشتی یکی را ایگنور می کردی.

محمد: یک کس دیگری در اینترنت خطایی می کند، من که مسئول نیستم.

مادر: حرف من این است که چه نیازی هست که همچین شخصی در بین دوستانت باشد؟ ما قدرت انتخاب داریم و نیازی نیست هر کسی درخواست دوستی داد بپذیریم. نمی دانم چرا نسل شما دوست دارد همه چیز را امتحان کند و از تجربه دیگران درس نگیرد.

محمد: در رابطه با آن دوستی که می گویید سرم به سنگ خورده است دلیل دارم. آدم ها تا یک مقطعی مفید هستند ولی ممکن است راهشان را تغییر دهند، مخصوصا در سن ما که آدم ها مدام تغییر می کنند. آن شخص خاص تا یک مدتی دوست خوبی بود ولی از وقتی راهش را تغییر داد و به من ضرر می زد، قطع رابطه کردم ولی این دلیل نمی شود که بگویم سرم به سنگ خورده است.

مادر: من به تو اعتماد دارم و فاصله مان را خیلی نمی بینم. یک سوال دارم، تو که گاهی به من می گویی آزادی عمل به من نمی دهید، منظورت از آزادی چیست؟

محمد: آزادی از نظر من یعنی اینکه اگر بخواهم کاری بکنم، هزار بار تهدید نشوم. مثلا اگر من بخواهم با یک شخصی دوست بشوم، وقتی مشکلات را به من گفتید و قبول کردید، یک هفته بعد کاری نکنید که از بودن در دنیا پشیمان شوم. بعد هی با خودم فکر کنم دو ساعت با یک نفر خوش بودن به خراب شدن تمام روز در خانه نمی ارزد. با من صحبت نمی کنید، هر چیزی بپرسم بد جواب می دهید و ...

مادر: من قبول دارم. حسنی که تو داری این است که قبل از هر کاری از من نظر می خواهی.

محمد: بله من نظر می خواهم. وقتی اشکال ها را برطرف می کنیم و با هم به نتیجه می رسیم، یک هفته مانده به شروع کار آنقدر گیر می دهید که پشیمان می شوم و نتیجه ای که گرفتیم را می گویید. اگر هم من آن حرف را زدم ولی تو که نباید این کار را انجام می دادی.

مادر: (می خندد)


چالش دوم – خط قرمزها


محمد: اگر من با یک دختر در یک جمع فامیلی حرف می زنم دلیلی بر این نیست که شیطنت می کنیم. خیلی مواقع پیش می آید من از کسی سوال ریاضی می پرسم ولی برای همین مورد هم باید کلی به شما جوابگو باشم.

مادر: من در این حد مشکلی ندارم ولی این را که بخواهی با کسی بیرون بروی را ایراد می دانم. چون در این سن مضر است و مانع درس خواندنت می شود. من هم این دوران را گذراندم و می دانم در سن بلوغ از این فکرها هست.

محمد: مادر من، شما احساس می کنید که مشکلاتی که در کنار یک دختر ایجاد می شود، خیلی زیاد است ولی این تصور را ندارید که دوستان پسر خیلی بیشتر می توانند مخرب باشند.

مادر: اصلا ربطی ندارد. من می دانم که هر دو گروه خطرات خاص خودشان را دارند. من نمی خواهم شما که تا دوم دبیرستان جزو شاگردان ممتازی بودی، به خطار ارتباط با جنس مخالف یا هر دوستی دیگر به آینده خودت لطمه بزنی.

محمد: ما که با هم صحبت کردیم و قرار شد من همه چیز را کنترل کنم.

مادر: نمی توانی.
محمد: خیلی از دوستان من هستند که خانواده شان هیچ مشکلی با این موضوع ندارند. شما می گویید اگر قرار است از میان این همه برای یک نفر مشکل پیش بیاید، آن یک نفر پسر من است. شما که می دانید من اهل دود و سیگار نیستم چرا وقتی از بیرون می آیم می پرسید: «چرا چشمات قرمزه؟» خب شاید به خاطر آلودگی هوا است یا گرما یا حرص خوردن. وقتی بیرون هستم. هی اس ام اس می دهید که کجا هستی، کی می آیی؟ خودش عامل حرص خوردن می شود (می خندد)

مادر: محمد، من این کار را با شما می کنم؟

محمد: یک وقت هایی بله.


چالش سوم – سر وقت خانه بودن


محمد: شما از من می خواهی 8:30 شب خانه باشم ولی این روزها حتی دخترها هم آن ساعت به خانه نمی روند. یکی از مشکلات من این است که دوستانم اگر می خواهند بیرون بروند، در هوای خنک قرار می گذارند و مثلا 6:30 بیرون می روند و 10 به خانه برمی گردند ولی چون من باید 8:30 خانه باشم، کلا همه تفریحاتم تعطیل می شود.

مادر: من می گویم هوا که تاریک می شود، بین من مادر و شما فرقی نمی کند، همه باید خانه باشیم تا خانواده دور هم جمع شود.

محمد: من که هر شب نمی خواهم با دوستانم بیرون بروم. ما فقط پنجشنبه شب ها بیرون می رویم.

مادر: اگر اطلاع بدهی که یک شب دیرتر به خانه می آیی قبول نمی کنم؟
محمد: بله قبول می کنید ولی می گویید دیگر خانه نیا. (می خندد)

مادر: به نظر من این نظم الزامی است تا در آینده هم انسان منظمی باشی. اگر قرار باشد من مادر اجازه بدهم پسرم هر ساعتی دوستدارد به خانه برگردد و با هر کسی که دوست دارد ارتباط برقرار کند به مشکل برخواهد خورد. من حداقل باید پنج سال آینده تو را ببینم. با اینحال پیش آمده است که ساعت 9:30 هم به خانه بیایی.

محمد: استرس رأس ساعت رسیدن آزاردهنده است. من می دانم اگر یک ربع دیر به خانه برسم اوقات تلخی شما را می بینم. برای همین تمام مدت استرس دارم که سر وقت برسم و این فشار روانی آزاردهنده است. خیلی ها راحت زندگی می کنند و من احساس می کنم از همدوره ای های خودم عقب ماندم.

مادر: یکی از مشکلات که من با محمد دارم رانندگی است. من می گویم شما تا زمانی که گواهی نامه نگرفته ای حق نداری پشت فرمان بنشینی، درصورتی که می نشیند، البته من هم در کنارش می نشینم. ولی محمد می گوید دوستان من این اجازه را دارند که ماشین پدر یا مادرشان را سوار شوند و به گشت و گذار بروند ولی قانون من این اجازه را نمی دهد. همین داستان را سر استفاده از موبایل هم داریم.

محمد: من بیشتر از گوشی برای زنگ زدن استفاده می کنم. گاهی هم زیاد اس ام اس می دهم ولی در کل از ماهیتش خوشم نمی آید.

مادر: اما بارها پیش آمده است که به شما گفته ام به دوستانت بگو نباید بعد از 12 شب که زمان استراحت خانواده است اس ام اس بدهند، یا اینکه من دوست ندارم وقتی در جمع خانوادگی هستیم، یکسره اس ام اس بازی کنی. به نظرم با این کار به جمع بی احترامی کرده ای. یک مواقعی ساعت یک شب من با صدای اس ام اس گوشی تو از خواب می پرم. خب چه دلیلی دارد که تا صبح اس ام اس بدهی؟

محمد: خیلی ها هستند که وقتی خوابشان نمی برد، اس ام اس می دهند و علاقه دارند که با من بحث کنند. شما دیگر خیلی حساس هستی. اگر بخواهم در خانه با تلفن صحبت کنم، شما دوست داری بدانی چه کسی آن ور خط است.

مادر: محمد، واقعا اینطور بوده؟

محمد: خیلی شده پرسیدید. خوب یادم است که چند بار آمدید و رفتید، آخر سر پرسیدید با کی این همه اس ام اس بازی می کنی؟ و بعدش خیلی بحث پیش آمد.
مادر: خیلی بدجنسی (می خندد) من با اس ام اس بازی شبانه ات مشکل دارم. برخلاف تصورت، خیلی چک ات نمی کنم.

محمد: شاید به چشم خودتان چک کردن نباشد. وقتی قرار است بیرون بروم، می پرسید کجا می روی؟ با کی می روی؟ و وقتی می گویم که یک دوست جدیدم است که در مدرسه آشنا شده ایم می گویید من که نمی شناسم، اصلا برای چی بیرون می روید، مگر کار اداری دارید؟

مادر: می دانم اهل دروغ نیستی.

محمد: همه دوستانم می گویند اشتباهت همین است که دروغ نمی گویی. خیلی مواقع از اینکه دروغ نگفته ام، پشیمان شده ام و تصمیم گرفته ام دیگر حرف هایم را نگویم تا مجبور به دروغگویی نشوم. همیشه می گویید من مادرم و خودم می فهمم ولی به نظر من خودتان بفهمید، بهتر از این است که زودتر بگویم و بعد دردسر درست شود. هیچ وقت خودم را نمی بخشم که یک حقیقتی را به شما گفتم. می دانم اگر نمی گفتم، وضعیت خیلی بهتر از حالا بود.

مادر: چه اتفاقی بود؟

محمد: نمی توانم بگویم.

مادر: تو خیلی اوقات نمی گویی کجا می روی تا دروغ نگفته باشی و به همین دلیل مطمئنم دروغ نمی گویی. همین که من مطمئن هستم دروغ نمی گویی، برایت اطمینان خاطر نیست؟

محد: نه نیست.

مادر: (با تعجب) محمد؟

محمد: اجازه بدهید اشتباهم را بگویم. یک بار قلیان کشیده ام و همان یک مورد بس بود که من را با معتادها یکی کنید و حالا هر بار که بیرون می روم، همین داستان است. یک بار در مقابل خاله ام گفتید «چرا چشمات قرمز شده؟» و غرورم نابود شد. من هم پا شدم رفتم کمی آنطرفتر نشستم. حتی جرأت ندارم قهر کنم و بروم بیرون چون بعدش دیگر راهم نمی دهید. (مادر می خندد) حقیقت را می گویم، عین حقیقت یک بار یک حرکت بدی کردم گفتم از این خانه می روم، گفتید برو. با این تصور که بروم راه دارد برگردم. رفتم ولی راه ندادید و من سه ساعت پشت در به غلط کردن افتادم تا مهر مادری تان اجازه داد داخل شوم.

مادر: البته خیلی کم پیش آمده که ما دعوا و مجادله داشته باشیم. تا به حال پیش نیامده است که تو صدایت را برای من بلند کنی.
محمد: مامان واقعا آن لحظه ای که به من گفتید برو به این موضوع فکر نکردید کهممکن است واقعا بروم؟

مادر: (با مکث) نه. چون آنقدر شناخت دارم که مطمئن بودم جایی نمی روی ولی کارت لایق این تنبیه بود. تو نسبت به همسالان خودت خیلی مسائل را رعایت می کنی، بر فرض مثال اگر بخواهی با دوستانت قرار بگذاری تماس می گیری و اجازه می گیری و اگر بگویم نه، خیلی ساده می پذیری و به دوستانت انتقال می دهی که مادرم اجازه نمی دهد و نمی آیم. یکی دیگر از حسن های تو این است که می گویی دوست ندارم با رفتارم باعث ایجاد نگرانی و دلخوری در خانه بشوم.

محمد: چون از نظر من ارزش ندارد که فضای خانه را به خاطر دو ساعت خوشی بیرون خراب کنم. مشکل خیلی ها این است که راجع به مشکلاتشان به نتیجه نمی رسند اما ما در اکثر مواقع به نتیجه می رسیم اما عمل نمی کنیم. مثلا گفتم که دیگر پشت فرمان نمی نشینم ولی نشستم، البته مجبور شدم ماشین را از پارکینگ درآوردم و کوچه شلوغ بود، مجبور شدم تا ته مسیر بروم.


بخش چهارم – توقعات متقابل


محمد: بی شوخی انتظار دارم به من اعتماد داشته باشید چون فکر می کنم اصلا اعتماد ندارید. در حرف خیلی کارها را انجام می دهم ولی در عمل اینطور نیست. باید من را شناخته باشیدو تفاوتم را با دیگران بدانید. شناخت را از من دارید ولی قبول ندارید می گویید «تو یه جورهایی مرموزی.»

مادر: (با تعجب) محمد؟

محمد: می گویید تو خیلی پسر خوبی هستی، خیلی کارها را انجام نمی دهی ولی نادان هستی و ممکن است اشتباه کنی. من یک سال پیش یک دوست سیگاری ام را کنار گذاشتم ولی هنوز هم می گویید مگر فلانی پسر خوبی بود؟ دیدی اشتباه کرده بودی؟

مادر: باز هم دوست سیگاری داری؟

محمد: زیاد نه. من خودماز سیگار متنفرم ولی یک دوست سیگاری دارم که خیلی دوست دارد ترک کند. من بین دخانیات بوی قلیان را دوست دارم و همان یک بار کشیدم. یکسری افراد هستندن که هر روز قلیان می کشند، اینطوری دوست ندارم. من دوست داشتم ماهی یک بار قلیان می کشیدم ولی چون مادر اجازه نمی دهند اصلا لب نمی زنم ولی توقع دارم اگر یک شب نیاز به جزوه داشته باشم، بتوانم بروم و بگیرم، اما نمی شود.

مادر: بله چون مسافت خانه ما تا خانه دوستت زیاد است، من به عنوان راننده همراهی ات می کنم.

محمد: اگر ساعت 11 بگویم به این جزوه نیاز دارم اجازه بدهید خودم بروم قبول نمی کنید و خیلی بحث می شود. آخ رسر می گویم خب پاشو برویم. اگر بگویم امشب باید حتما دوستم را ببینم و اگر نبینمش می میرد، اجازه می دهید؟

مادر: بله.

محمد: به جان خودم نمی گذارید. من شما را می شناسم. روی یکسری مسائل هسیتید. بیرون رفتن من، روابط من، دوستان من و حتی دوستان دوستان من. شناختی روی خود دوستانم هم ندارید ولی روی دوستان آنها هم حساس هستید. می گویید دوست دارید شناخت داشته باشید، بعد خانواده دوست من دعوت می کنند، شما می گویید وقت نداریم.

مادر: واقعا؟

محمد: کاوه دعوت کرد گفتی کارت دارم. قبول ولی موارد دیگری هم بوده. مادر من، شما دوست ندارید با خانواده دوست من رابطه داشته باشید ولی دوست دارید که آنها را بشناسید و آمار خانواده شان را از من می گیرید.

مادر: (با تعجب) محمد واقعا اینها را از تو می پرسم؟

محمد: وقتی از من می پرسی چطور خانواده ای هستند، یعنی چی؟

مادر: بدترین برداشت را از این حرف می کنی.

محمد: من می گویم خانواده یک شخص، چه ربطی به خودش دارند؟ اگر خانواده اجازه بدهند ساعت 11 به خانه برود، دلیل می شود که بچه بدی باشد؟

مادر: من از روی ظاهر نمی توانم صددرصد تشخیص بدهم که این شخص مناسب دوستی با پسر من هست یا نه ولی با توجه به توصیفات تو از فعالیت های فلان شخص، متوجه می شوم که نمی تواند دوست مناسبی برایت باشد؛ مثلا دیشب مادر توستت تماس گرفته بود که پسرم قهر کرده و از خانه بیرون رفته است. اگر ممکن است تماس بگیرید که برگردد خانه؛ یا تعریف می کنی که سیگار می کشد و مدام به سفره خانه می رود. خب اینها نشانه های یک دوست خوب است؟


چالش پنجم: استقلال فردی


محمد: خیلی فکر کرده ام که تنها زندگی کنم ولی تا حالا در موردش صحبت نکرده ایم چون دنبال شر نیستم ولی من و همسن های من خیلی به این موضوع فکر می کنیم چون دوست نداریم جایی باشیم که کسی مدام بگوید این کار را بکن و آن کار را نکن. شاید این آزادی هایی که من می خواهم از نظر شما مشکل بزرگی نباشد ولی برای من هست.

مادر: تا به حال به مشکلات مستقل شدن فکر کرده ای؟ فکر می کنی کسی که می خواهد تنهایی در یک خانه زندگی کند، چه مسئولیتی دارد؟

محمد: منظره خانه مجردی در ایران خوب نیست. من با شما صحبت نکرده ام ولی مادر بچه ها همه این نظر را دارند که در آخر به بدبختی می رسیم چون نمی توانیم خودمان را کنترل کنیم. زیاد فکر نکرده ام ولی به نظر خودم شاید بتوانم وقتی همه مشکلات با هم جمع شود، با خودم می گویم کی می شود بروم سر کار و از این زندگی راحت شوم.

مادر: گاهی اوقات که عصبانی می شوی، فکر می کنم دوست نداری با من زندگی کنی.


بخش ششم – حریم خصوصی


محمد: خیلی دوست دارم حریم خصوصی ام رعایت بشود ولی نمی شود چون شما می خواهید از من مراقبت کنید، این حریم خصوصی نمی دانید که وقتی چت می کنم، بالای سر من نباشید. من مجبورم روی گوشی ام رمز بگذارم تا وقتی حواسم نیست، خیالم راحت باشد.

مادر: اگر چیز خاصی نیست، چرا باید از چک شدن بترسی؟

محمد: شاید یکسری حرف ها بین من و همدوره ای هایم خیلی عادی باشد.
مادر: من به حریم خصوصی ات احترام می گذارم ولی گاهی اتفاقی متوجه چیز نامربوطی می شوم. یک شب نشسته بودی شام می خوردی، من با اینترنت کار داشتم، دیدم که یک جمله زننده ای روی صفحه آمد.

محمد: اولا که آن مورد سوءتفاهم بود و من مقصر نبودم. ثانیا حریم شخصی یعنی وقتی آی دی من باز است، هر چیزی که روی صفحه می آید به من مربوط است و شما نباید بخوانید.
گردآوری گروه کودک اکاایران
برچسب ها:
گیر دادن
.
گیر دادن به زن
.
گیر دادن دهخدا
.
گیر دادن به مرد
.
گیر دادن گشت ارشاد
.



مروری برگذشته